حیات
تو بلوار کشاورز نشسته بود و مردم رو نظاره می کرد سعی می کرد تا افکارشون رو بخونه و به جاشون فکر کنه ! همه نوع آدمی رو می دید... چند متر اون طرف تر چراغ راهنمایی قرمز شده بود و خودرو ها تا حدودی به ترتیب پشت سر هم ایستاده بودند از راننده اتوبوس گرفته تا راننده تاکسی ، موتوری، شخصی ، مسافر کش ، یا گاهی اوقات خدا رو چه دیدی شاید هم ماشین دزدی ... از ماشین های شخصی شروع شد ، به جاشون فکر می کردم : یکی تنهایی تو ماشین بود با خودش می گفت خوب حالا کرایه خونه رو چی کارش کنم ؟ اون یکی می گفت آخه اینم شد ماشین یه روز چرخش صدا می ده ، یه روز موتورش ، یه روز دود می کنه .... یکی دیگه که دستش تا آرنج شاید هم کمی بالاتر تو بینیش بودو به فکر اینکه باید هرچه زود تر از دست این دماغ گنده خلاص شه ، باید عملش کنه ! اون یکی با زنش حرفش شده بود و تو فکر اینکه چه طوری کاره اشتباهشو ماست مالی کنه ! یکی دیگه داشت با موبایلش حرف می زد و تو فکر اینکه چک رفیقشو برگشت بزنه یا بده به شر خر ! راننده اتوبوسو بگو تو فکر این بود که امروز کدوم ایستگاه ها رو وای نسته و گازو گوله کنه ! راننده تاکسی هم تو فکر این بود که چرا همکاراش یه بارآخرسال کرایه ها رو بالا می کشن ؟ یه بار هم اول سال ؟ اما موتوری رو بگو تو فکر این بود هر وقت چراغ سبز شد اول از روی کدوم ماشین با ته چرخ رد شه بعدشم ... چی بگم خدا آخرشو بخیر کنه . حرف زیاده ... به قولی ناگهان سرمو چرخوندمو دیدم یه نفر داره به من نگاه می کنه و تو فکرش داره بهم می گه این دیگه چه بیکاری تو این دودو دم و سرو صدا نشسته وسط بلوار کشاورز و خیال پردازی می کنه . من چه بیکارم نشستم الان که ساعت 12:15 دقیقه نیمه شب هست این چیزها رو برا شماها که از من بیکارترین این ها رو می خونین می نویسم ... نخون برادر من، نخون..... نونه بازوتو بخور... سال نو و میلاد رسول گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی (ص) بر همه شما عاشقان مبارک امیدوارم امسال در سایه امام زمان (عج) سال خوب و پر از موفقیت داشته باشید. التماس دعا یاعلی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت
7:33 توسط بماند| |
نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت
21:26 توسط بماند| |


