تبليغاتX
خضرا’
خضرا’

حیات

 

همان طوری که همه می دونید همه جوان ها بعد از 18 سالگی باید به خدمت سربازی برند، حالا بعضی ها بعد از گرفتن دیپلم میرند بعضی ها لیسانس و فوق لیسانس، برخی هم ترک تحصیل می کنند و به سربازی  می رند.

با این اوصاف به این نتیجه می رسیم که من الان تهران هستم و برگشتم، دوران آموزشی منم بالاخره تموم شد و نفس راحتی کشیدم. خوب از دوران آموزشی بگم : دوران آموزشی برای من به غیر از اینکه دوستان زیادی پیدا کردم و تجربیاتی هم در برخی مسایل کسب نمودم هیچ چیز دیگری به جز خاطراتی بد و زشت و حرف های... نداشت. البته لازم به ذکر است که متاسفانه در نیروهای ارتش دوران آموزشی و سربازی به این صورت است.

بهتره که اول از خاطرات خوب و دوستان بگم : خاطره که تا دلت بخواد دارم، مثلا در پادگان، ما هر وقت که مافوق خودمون رو می دیدیم باید به اونها احترام می ذاشتیم و به قول خودمون پا می چسبوندیم از قضا یه روز که من داشتم با آفتابه به گلها آب می دادم مافوقم از کنارم رد شد من هم با آفتابه بهش احترام گذاشتم همه برو بچ مرده بودن از خنده ، تازه آفتابشم آبی بود...این یه خاطره بقیش باشه برای بعد...

اما از دوستان بگم : یکی از یکی مهربون تر، با صفا تر، همه مومن و نماز خون با همشون صفایی کردم، کلا در خوابگاهمون که به خوابگاه 5 معروف بود 28 نفر بودیم اکثرا تهرانی، چندتایی یاسوجی معروف به بچه های کوهستان، یه چندتایی هم خرم آباد و ...

از این ها بگذریم، بریم سر اصل مطلب، از مسایل داخلی و برخوردها بگم : به اسم شکستن غرور ما، فحاشی و توهین هایی رو می شنیدیم که دوست داشتیم سرو صورت طرف و ...

حالا ما که دانشجو بودیم در قسمتی که دانش آموزا خدمت می کردن و باید 5 سال از عمرشون رو اونجا می گذروندن خود زنی هم داشتیم.

این مطلب رو برای برو بچ محیط زیستی می گم اونجا چیزی به نام فاضلاب وجود نداشت، تمام آب های آلوده پادگان به دریا ...

برای همین مواردی که گفتم همه دوست دارن تو سپاه خدمت کنن. حرف شاید برا گفتن زیاد باشه اما تا همین جا بسه.

التماس دعا

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 15:0 توسط بماند| |