تبليغاتX
خضرا’
خضرا’

حیات

 

باز محرم است و ماه درس ها !

به آرامی پای بابا را که زیر یک ملحفه سبز، پنهان بود، نوازش دادم. پدر بیهوش چشمان زیبایش را بسته بود، و روی تخت بیمارستان آرام و بی صدا دراز کشیده بود.

حیف، اگر بابا الان به هوش بود، می دانم حتما بی قراری می کرد تا برود در مجلس روضه خوانی شرکت کند. پدر عاشق سینه چاک امام حسین(ع) بود.

مثل یک تکه گوشت وارفته روی تختی که دور تا دورش رو یک محفظه پلاستیکی احاطه کرده بود، افتاده بود. به سختی نفس می کشید. هر وقت که از پشت پنجره شیشه ای اتاقش بهش نگاه می کردم، اشکهایم امان نمی دادند و به آهستگی رو گونه هایم پایین می رفتندو روی پیراهن مشکی که به تن داشتم می ریختند.

بی اختیار تنم به لرزه در می آمد و در فکر این بودم که نکند بابا از میان ما برود. هر زمانی که به فکر فرو می رفتم با صدای سینه زنانی که از خیابان روبروی بیمارستان می گذشتند بی اختیار به چشمان پدر خیره می شدم ...سینه زنان به سرو سینه می زدند و فریاد می زندند :

چه کربلاست امروز چه پربلاست امروز     سرحسین مظلوم از تن جداست امروز

با شیندن صدای سینه زنان پدر به آرامی چشم هایش را باز می کرد و زیر لب کلاماتی رو زمزمه می کرد، دوباره از هوش می رفت.

دکترها با آقاجونم (پدربزرگم) صحبت می کردند درست نمی فهمیدم چی می گفتن همش از گاز و مواد شیمیایی صحبت می کردند، می گفتند بابا شیمیایی شده، تازه فهمیدم که چه خبره و اوضاع از چه قراره.

شب شد و با آقاجونم به مسجد رفتیم تا در مراسم عزاداری امام حسین (ع) شرکت کنیم، دور تا دور دیوارهای حیاط و داخل مسجد رو با پارچه های سیاه و پرچم هایی که روی اونها اسم امام حسین(ع) و حضرت ابالفضل بود  پوشونده بودن.کف حیاط هم فرش پهن کرده بودن.

مراسم سینه زنی شروع شد و دست ها به بالا می رفت و محکم به سینه ها می خورد : شاه وفا شیر خدا ابالفضل ابالفضل ....

به یکی از ستون های مسجد تکیه داده بودم و آرام آرام گریه می کردم، یه وقت آقاجون اومدو دم گوشم گفت حاجتتو به آقا بگو امشب شب علمدار کربلاست، باب الحوائج عباس هر چی می خواهی به آقا بگو، چشم هایم رو بستم و زیر لب شفای بابا رو خواستم ....

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:21 توسط بماند| |
 

سلام به همه

جای همتون خالی دیشب رفته بودم تئاتر، داوود رشیدی بازی می کرد با یک بانوی دیگر که نمی شناختمش، بدک نبود تئاتر رو می گم اما خب زیاد خوب هم نبود کمی لذت بردیم ...

بعدش هم یه تئاتر دیگه بود که به زبان فرانسوی از دوستان فرانسوی اجرا شد که هیچی نفهمیدیم ....

امشب هم می روم می گن خیلی قشنگه...

اسمش هم (رستاخیز عشق) است.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 15:6 توسط بماند| |
 

چند ماهی است که در سطح شهر تهران در کنار اتوبوس های شرکت واحد شاهد جابجایی مسافران توسط اتوبوس های پولی هستیم که معلوم نیست زیر نظر کدام سازمان فعالیت می کنند ؟ شرکت واحد یا .....

اگر یادتون باشه حدودا 3 شب پیش بود که در تریبون آزاد 30/20 بیشتر مردم از نبود حریم بین خانم ها و آقایان در اتوبوس ها و اینکه اصلا چرا باید اتوبوس ها به جای بلیط از مردم پول بگیرند اعتراض کردند و خواستار رسیدگی  هر چه سریع تر به این موضوع شدند.

خوب واقعا چه کسی جواب گوی شهروندان خواهد بود؟ معمولا کسی کاری نمی کند تا یه اتفاقی بیفته !!

حال اگر من در تریبون آزاد حضور داشتم می گفتم، این فردی که مسئول است آیا حاضر می شود ناموس خودش این گونه سوار اتوبوس شود؟ البته این افراد تا به حال در طول عمر شریفشان اتوبوس سوار نشده اند،نمی دانند اتوبوس چی باید بهشون بگی اون ماشین گنده ها هست اونا !!!

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:25 توسط بماند| |
 

با سلام خدمت همه برو بچ، حال و احوال که انشاا... خوب هست. این قضیه بازی شب یلدا چیه شما ها راه انداختین دیگه ....

مجبور کردین ما هم در این رابطه یه چیزهایی رو بگیم و یه چیزهایی رو فاش کنیم...

 

1- از اول دبستان بگم، یه کم صبر کن بذار یادم بیاد چه دسته گل هایی به آب دادم تا برات بگم : آهان کلاس اول دبستان مدرسه شهید بهشتی بعد از پل کریم خان که هنوزم پا برجاست منتها با بچه های جدید. اول دبستان رو همه یادشون هست دیگه، تمریناتی که معلم می داد تا بنویسیم،مثل ا- ا- ا- ا- و غیره، یادتون اومد من همه الف هایی که معلم می گفت بنویسیم رو خیلی صاف می نوشتم هر دفعه که معلم می دید می گفت: تو چه طوری این قدر صاف می نویسی مسعود جان؟ آفرین چه قدر تمیز و خوب مشقاتو نوشتی، بعدش یه مهره هزار آفرین می زد با یه برچسبه ستاره، بی خبر از این که من همه اونها رو با خط کش می کشیدم.... J

یا اینکه یه گروه چند نفری می شدیم با بچه شر های دوم دبستانی بزرگتر از خودمون بزن بزنی می کردیما...

 

2- ای بابا شما ها هم کلید کردین ها من دارم می رم سربازی هزار تا بدبختی دارم شما می گی بیا یلدا بازی ... یلدام کجا بود. همه می رن قاطی مرغها ما میریم قاطی خروس ها، سربازی رو می گم.

 

3- می شه گفت که بهترین خاطراتم، یکی دوران دبیرستان بود، یکی هم سفر به مکه و مدینه، از دانشکده هم که هیچ خاطره خوشی ندارم.....

 

4- چه کارهایی می کردیم دوران دبیرستان: یه شیلنگه بلند تو دستشویی بود اونو می آوردیم تو حیاط بچه ها رو خیس می کردیم ....

یه دفعه 30 دقیقه مونده بود که زنگ تفریح بخوره من یواشکی رفتم تو دفتره ناظم و زنگ رو زود تر از موعد زدم، سریع در رفتم، عجب خر تو خری شده بود بیا و ببین...  

تو دبیرستان همه به من می گفتن سید عجب دورانی بود چه دوستانی .....

ای کاش با همشون عکس یادگاری می گرفتم...

 

5- حوصله نوشتن ندارم، خسته ام خسته ......................

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 17:19 توسط بماند| |
 

حسین میا به کوفه، کوفه وفا ندارد               کوفی بی مروت، شرم و حیا ندارد

 

           بخشودگی اهل گنه در صف محشر

           وابسته به یک گردش چشمان حسین است.

 

                                                 خدایا مرگ ما را در هنگام عزای اباعبدالله الحسین قرار بده. 

 

 

نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 12:47 توسط بماند| |
 

تولدم مبارک

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 10:41 توسط بماند| |