حیات
سلام به همه بروبچ دوباره ما اومدیم، فکر نکنم توضیح زیادی لازم باشه، همه چیز در عکس بسیار واضح دیده میشه! اگه کم حافظه نباشین دیروز به همراه غذای کباب در دانشکده یه سری درختچه هم می دادن تا با کباب بخوریم!!! درختچه من به دلیل کمبود وقت با ریشه از جا درآورده شده بود و مقداری گل هم به عنوان اشانتیونش روی ریشه بود البته فکر کنم برای اینکه درختچه تروتازه بمونه گلو از روش پاک نکرده بودن!!! عکس پایینی هم میز بعضی از این پودمانی هاست که مشاهده می فرمائید. سلام به همه بروبچ، سومین سفرنامه مسعود رو می خونین، مسعود وشهر تاریخی کاشان که در دل کویر آرام اما شلوغ پلوغ واقع شده، خیلی سریع می رم سر اصل مطلب جمعه با جمعی از بچه های دانشکده خبر و دوستانشون به طرف کاشان حرکت کردیم اولین جایی رو که برای دیدن در نظر گرفتیم نیاسر بود با اون آبشار زیبا و دبدنیش که خیلی از بچه ها به دلیل ازدحام جمعیت نتونستن اونو ببینن،البته خودم هم درستو حسابی نتونستم ببینم ، بعدش رفتیم توی یه باغ زیبا و من ومرجان برای همه بچه ها از سالاد اولویه ای که خانوم امید لیدر یعنی مریم بانو درست کرده بود لقمه گرفتیم و بهشون دادیم تا بخورن بی معرفتا هر چی لیوان یه بار مصرف بود ورداشتن منم مجبور شدم برای خوردن نوشابه اونو برزیم تو ته مونده ظرف سالاد اولویه و بخورم انصافا هم چسبید؟؟؟بعشدم رفتیم تپه های تاریخی سیلک که چیز شد ...آجر بر می داری؟ الو 110 سلامون علیکم من از بچه های ریاست جمهوری هستم آقا این نیروی شما کجاست پس؟ الفرار؟ بعد هم که بعضی ها بچه بازی در آووردن که ...بعد باغ زیتون....بعد کباب چرب ایال...بعد نماز....بعد حرکت به سمت تهران....بعد راننده و قرص اشتباهی ....شعروفرهنگ و ادب....جدایی و خداحافظی ...آقا من چهار راه ولیعصر پیاده می شم !بچه ها خداحافظ.... اما تو این سفر با دوستانه جدیدی روبرو شدم، یکی از اون ها که خیلی با هم مچ شده بودیم دایی علی جونم بود،خیلی بچه باحال با معرفت با مرام و...دوست داشتنی، مخلصش هستم دربست.مراسم عروسیم حتما دعوتش می کنم!!! فال گرفتم به نیابت از همتون این اومد: درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس نوزدهمین نمایشگاه بین المللی کتاب دیروز با حضور رئیس جمهوری ، وزیر ارشاد اسلامی ، وزیر بازرگانی، چمران ازشورای شهر ، نمایندگان قوه مقننه و قوه مجریه و جمعی از ناشران کتاب و خبرنگاران از جمله خودم آغاز به کار کرد. کوتا ه سخن می گم : دیروز به دلیل پر شدن جایگاه که البته دروغ می گفتند ما و جمعی دیگر از مدعوین را داخل جایگاه راه ندادن، به همین دلیل من هم که دیگه سیم هام داشت جلیزو ویلیز می کرد یکباره خول شدم و با جمعیت جا مانده از مراسم به سرعت نور از زیر میله های حفظات به داخل گریختیم اما باز هم نتونستیم بریم داخل، آخه باید هفت خان رستم رو می گذشتیم، خلاصه من مجبور شدم از چست و چابک بودن خودم استفاده کنم و با راضی کردن یکی از حفاظتی ها رفتم داخل جایگاه و وارد بازی پیچیده ای شدم...بعد از ارسال خبر سخنرانی احمدی نژاد با همکارم رفتیم که از مسئولین غرفه ها مصاحبه بگیریم که ناگهان مامور حراست نمایشگاه که با لباس شخصی بود ما را خفت کرد و گفت شما با اجازه کی دارین مصاحبه می گیرین اصلا کارت شناسایی شما کجاست ؟ شما باید کارت خبرنگاری رو روی سینتون بزنید ؟من که کله ام یه کمی باد داره گفتم اولا که فکر نمی کنم نیازی باشه که ما کارت خدومون رو به شما نشون بدیم ؟ دوما مگه اومدیم آزمون کنکور بدیم که باید کارت خبرنگاری رو به سینه بزیم ؟ بدشم تو خودت چی کاره ای ؟ اصلا کارت خودت کجاست ؟ آقا یه دفعه طرف کتشو کنار زد و من کارت حراست رو دیدم ... اما برای اینکه مچل نشم گقتم، اه، اه زرنگی تو هم باید کارتتو بزنی رو سینت، زیر کت که قبول نیست ؟ آقا ما اینو گفتیم یارو گیر 3پیچ داد باید برید روابط عمومی کارت بگیرید وگرنه من اجازه نمی دم کارتون رو انجام بدین ....به هش گفتم باشه اما آخره وقت دم آبخوری واستا حالتو بگیرم ؟؟؟ مجلس ختم شادروان مبارزه با مفاسد اقتصادی در دانشکده حقوق دانشگاه تهران برگزار شد. جای همه خالی بود من هم امروز برای عرض تسلیت به این مراسم رفته بودم . این مراسم به مناسبت پنجمین سالگرد فرمان 8 ماده ای رهبر معظم انقلاب و در خصوص عدم فعالیت مسئولین امر در رابطه با این فرمان و عملکرد منفی آنها درمورد مبارزه با مفاسد اقتصادی برگزار شده بود. روحش شاد عجب انسان بزرگوار و خوبی بود این مفاسد اقتصادی. اما بعد از مراسم وقتی از دانشکده حقوق بیرون اومدم دیدم که خودروی راهنمایی و رانندگی داخل محوطه ایستاده، با خودم گفتم که چه جلب ماشین های راهنمایی و رانندگی رو هم تو دانشگاه تهران راه می دن، یه کم جلوتر دیدم یه پراید وسط خیابون دانشگاه ایستاده، یه کم اون ورتر هم یه پژو405، نزدیکتر که شدم دیدم، به به پژو405 چنان به در نازنین پراید زده که دری براش نمونده، البته دو نفر هم در کنار جناب سروان داشتن صحبت می کردن که از اساتید محترم بودن، از حراست پرسیدم آقا چی شده ؟ استاد به استاد شده ؟ خندید و گفت: آره بابا .منم گفتم چه جلب وارد بازی پیچیده ای شدن ...همه جورشو دیده بودیم ،این طوری شو دیگه ندیده بدیم!!! مسعود و دومین سفرنامه کجایید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلایید 5 روزی به سال 1385 باقی مانده بود که ما سفر خود رو به سمت جنوب، یعنی مناطق جنگی میعاد گاه پرستوهای مهاجرعاشق آنان که از جان خود گذشتند تا ایران اسلامی همچنان پای بر جای بماند و همچون کوهی مقاوم در برابر تجاوز عراق سینه سپر کردند و در این راه چه سرها و چه دست هایی به عشق سید و سالار شهیدان و علمدار کربلا که فدا نکردند شروع شد .... ساعت دقیقا 21:30 دقیقه،و آماده شده بودیم تا از مسجد حر راه آهن به سمت قطار بریم و یک شبی رو در قطار مستقر بشیم . اسم قطارمون غزال و واگن ما که حدودا 50 نفری می شدیم واگن 10 و 11 بود . اما واگن 10 کوپه 4 : مسعود کاشانی مهر، مهدی کلانتری، حسین جهانگیرزاده، و علی ایمانی . دو تا کوپه کناری هم از برو بچ آشنای خودی بودن ... برنامه سفر هم به قرار زیر بود : زمان برنامه های صبح برنامه های عصر روز اول 26/12/84 ورود به اهواز زیارت سرزمین مقدس طلائیه زیارت گلزار شهدای هویزه روز دوم 27/12/84 زیارت سرزمین مقدس شلمچه زیارت سرزمین مقدس اروند روزسوم 28/12/84 بازدید از پتروشیمی مجموعه ورزشی روز چهارم 29/12/84 زیارت سرزمین های مقدس دهلاویه، چزابه و فکه زیارت سرزمین شهدای فتح المبین و دوکوهه به سمت اهواز در حرکت بودیم نماز صبح رو که خوندیم هیچ کسی خواب به چشماش نمی اومد یعنی می اومدا من یه کم شیطونی کردم و نگذاشتم کسی بخوابه، ولی جای همه خالی بود هوا روشن شده بود و ما هم در قطار از کنارچه مناظر زیبایی که نگذشتیم ، دشت هایی با وسعتی هم چون دریا اما با درختان و زمینی کاملا پوشیده شده از برگها و چمن های سبز روشن ، و رود خانه ای که همراه با ما در کنار سخره هایی سر به فلک کشیده که پر از رگه های طاقدیسی و ناودیسی پیش می آمد... اما حیف که دوربین نداشتم تا این مناظر زیبا رو ثبت کنم حیف . به شهر اهواز رسیدیم و به دلیل تاخیر قطار نتونستیم به طلاییه بریم برای همین به سمت گلزار شهدای هویزه حرکت کردیم سرزمینی که شهدای زیادی را در دل خود جای داده است از جمله شهید علم الهدی و دیگر یارانش .سردار ا.س راوی ما که قرار بود در طول این سقر معنوی همراه ما باشه در مورد هویزه و خاطرات خود با شهید علم الهدی برایمان صحبت می کرد و به قدری این خاطرات را که شاید اگر بعضی ها بشنوند می گویند اینها همش یک مشت افسانه است زیبا تعریف می کرد که ما احساس می کردیم الان در وسط میدان جنگ و در کنار شهید علم الهدی در حال نبرد با دشمن غاصب هستیم اما دریغ،آنها که رفتند لیاقت داشتند و جان بر کف دست نهادند و بدون هیچ بیم و لغزشی به سوی خدا رفتند... ما چی آیا جرات و لیاقت این کار را داریم ؟؟؟ نمی خوام زیاد خسته بشین ... روز دوم در کنار اروند روی اسکله شناوری نشسته بودیم و سردار از اروند می گفت، رودخانه ای که به نام رودخانه وحشی معروف است و در طول روز 2 بار جزر و مد می شود و با خط تالوگ مرز بندی شده ، درست روبروی من شهر فاو قرار داره ،با چشم که نگاه می کنی می بینی اگر بخواهی شنا کنان به اون سمت بری 10 دقیقه ای بیشتر نیست اما وقتی از سردار پرسیدیم گفت که حدود 2 ساعت طول می کشه ! رودخانه پر آب اروند همون دجله و فرات خودمون، همون رودی که به روی ابی عبدالله و اهل بیتش بسته شد . زیاد سرتون رو درد نیارم چون اگه بخوام درباره سفر بگم خیلی بیشتر از این ها باید بگم از بیمارستان صحرایی امام حسن (ع)،از شهید چمران دانشمند برجسته جهانی الکترونیک و فرمانده ای بی نظیر، از شلمچه سرزمینی که وقتی در آن پا می گذاری انگار در وجودت انقلابی به پا شده ،سرزمین عشق، ایثار، شهادت سرزمینی پر از غم و اندوه ،پر از خاطرات دفن شده، شلمچه کربلای ایران، میعادگاه رزمندگان عملیات های کربلای 5،کربلای 8 و عملیات بیت المقدس ...بچه ها جای همه اونهایی که نبودن خالی، عجب غروب غم انگیزی داشت انگار تمام غم های عالم در دلم جمع شده بود باید با خودم خلوت می کردم ... اما از مجموعه ورزشی بگم که رفتیم با اجازتون یه تنی به آب زدیم . یه مسابقه ای هم در استخر سرپوشیده برگزار شد که اگر ریا نباشه با گذشتن از چند مرحله حاج مسعودتون به مقام اول دست پیدا کرد. در آخر هم که بازم جای همتون خالی سال تحویل رو همه با هم در رستوران قطار با سفره هفت سینی که با کمک مهدی و علی و پسرعموم و ... درست شده بود پشته سر گذاشتیم . به به ، سفره هفت سین ما ( سگکه کمربند، سیم موبایل، ساعت، سوزن، سنگ، سطل زباله ترو تمیز،سکه ) التماس دعا 





نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت
20:54 توسط بماند| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت
22:11 توسط بماند| |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت
10:31 توسط بماند| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت
7:10 توسط بماند| |
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت
15:12 توسط بماند| |


