تبليغاتX
خضرا’
خضرا’

حیات

 

با عرض سلام خدمت همه هم کلاسی ها و دوستان خوبم دردانشکده خبر، پیشا پیش فرا رسیدن عید نوروز رو به همه شما دوستان خوبم  تبریک عرض می کنم چون ممکنه دیگه برخی از دوستان رو تا پایان تعطیلات نوروزی نبینم و شاید اونها هم منو چه قبل از تعطیلات و چه بعد ازتعطیلات دیگه نبینند و از دست من راحت و آسوده بشن  ،همچنین امیدوارم که سالی همراه با سلامتی، خوشبختی، خوشتیپی، خبرهای خوش، تبریکات  اسمسی، دیدار اقوام و آشنایان، خوردن آجیل و شیرینی، سفرهای برون شهری و درون شهری، تبریکات تلفنی، تبریکات کارت پستالی، برگه سبزهای ده هزار ریالی به به، جیب هایی پر از پول، چهره های بشاش، لباس های جدید، خاطراتی خوب، و هر چیزی که دوست دارید، داشته باشین...

برای همه اونهایی که مسافرت می رن آرزوی موفقیت دارم به امید خدا سالی پر شورو نشاط خواهیم داشت با توجه به این مساله که انرژی هسته ای حق مسلم ماستو،دوغو،خیار، به قول فیلسوف بزرگ( پهلوان): زندگی مانند یک مستطیل است که 3 ضلع دارد، و آن سه ضلع عشق و محبت است.

از تمامی دوستانی که از من رنجیده اند حلالیت می طلبم، انشا.ا... که من را به بزرگی خود می بخشید البته می دونم بعضی ها شاید ازدست من خیلی ناراحت باشن من از بابت همه بدی هام شرمنده ام.

                                                                                                     

دیگر مجالی برای ماندن نیست      باید رفت به دور دست ها     به آن نقطه صفر

 

باید از نو پرید            ای کاش می شد دوباره به دنیا آمد 

 

چرا همه می گوییم ای کاش                  ای کاش ،ای کاشی وجود نداشت

 

همه چیز اتفاق می افتاد، از نو               به گمانم فردا روز خوبی باشد

 

اما، سوز سردی می آید       نگرانم نگران          نگران نرسیدن به هدف      هدفم چیست؟

 

رسیدن به چه چیز؟       من به دنبال چه چیزی هستم ؟   

 

نکند گمراهم ؟      سرو چشمو ،دل و قلبم با کیست ؟

 

چی می شد       اگر از راهی دور، خبری می آمد    که توای بنده من با من باش

 

قلم خود بردار    بنویس بر صفحه دل     که خداوند یکی است     عشق یکی است    عشق یکی است ...

 

 

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 11:33 توسط بماند| |
 

با سلام خدمت همه دوستان دانشکده خبری و غیره

یکی از دوستان در مورد دانشکده و اساتید اون با عنوان کلاغ پر استاد پردر وبلاگش مطالبی رو نوشته که مطمئن هستم بیشتر شما اون رو خوندین و نظراتی رو هم دادین باید بگم واقعا جای تاسفه که اگر بخوان دوباره استاد (ق.ز)رو بیارن دانشکده ،فردی که نمی دونم شاید به خاطر برخوردهای نادرستی که در جوانی با او شده حالا این گونه بد دهن و بی تربیته، و نمی دونه با دانشجو باید چگونه رفتار بکنه .به هر حال از هر چه بگذریم سخن خودم خوش تر است : و اما در مورد سطح علمی دانشکده ،راستشو بخواین نباید زیاد هم دانشکدمون رو سطح پایین بگریم ،اگه بخوایم از زاویه خوبش هم نگاه کنیم میشه گفت که این قدر هم بد نیست البته به شرط اینکه در انتخاب اساتید دقت بیشتری بشه نه اینکه همین طور هردنبیل هر فردی رو که خواستن بیارن تا تدریس کنه فی المثل استاد درس خبرنگاری بحران خانوم (ب) که اصلا به هیچ وجه من الوجوه بلد نبود چه طوری درس بده از ابتدای کلاس داستان بود که شروع می شد تا آخر ...یا همین پهلوان خودمان با این طرز درس دادنش دیگه نوبرش بود به خدا،درس می داد می گفت این 5 گزینه رو بنویسید خیلی مهمه، بعد که می شمردی می دیدی 3 تا گزینه بیشتر نیست ،(جلل خالق پس 2 تا گزینه دیگه کجا رفته خدا عالمه)، از این اشتباهات الی ماشاا... بود، تفهیم درسو بگو که دیگه تهش بود ...چی بگم آخه ...چی ،شما بگین.

البته باید گفت بیشتر استادان خودمون خیلی عالی هستند مثل استاد روغنی ها و خانوم رفعتی و ...دسته همشون درد نکنه.

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:7 توسط بماند| |
 

                                      سفرنامه مسعود

جای همه خالی بود...

روز پنج شنبه بود که ناگهان تصمیم گرفتم برم سفر، سفری به شمال کشور،گفتم برم یه آبو هوایی عوض کنم.خلاصه برنامه ریزی کردم تا با پسر عمه ام حامد که دانشجوی کارشناسی رشته کامپیوتر، بریم به شهر نور، آخه اون اونجا درس می خونه و با دوستاش یه خونه اجاره کردن و چهارتایی زندگی می کنن یه زندگی کاملا دانشجویی که من تا حالا این طوری شو تجربه نکرده بودم .شهر نور در شمال کشور(چند کیلومتری بعد از محمود آباد) قرار داره. بسم ا... رو گفتیمو سوار اتوبوس شدیم، مسیرمون از جاده هراز بود ،عجب هوایی بود چه مناظر زیبایی بود، از آبعلی که رد می شدیم جمعیت زیادی اونجا بودنو با تیوپ از بالای کوه به پایین میومدن کوتاهش کنم وارد شهر نور شدیم ،شهری بسیار کوچک وخلوت اما مردمانی نسبتا مایه دار و به قول خودمون خرپول ...رفتیم خونه دانشجویی، با ،هم خونه ای های حامد آشنا شدم، تو برخورد اول که بچه های با حالی بودن، عجب خونه ای وای ؟ بچه ها چون تازه این خونه هرو گرفته بودن هنوز یه چیزهایی از اون مشکل داشت از جمله آبگرمکن که خراب بود و وجود یک آشپزخانه که کف اونو آب گرفته بود و مانند دریاچه ای خودنمایی می کرد.(می خوام تا اونجایی که می شه خلاصه بگم اما نمی دونم چرا نمی شه.)

شب رو سر کردیمو من صبح رفتم کنار دریا، جای همتون خالی عجب هوایی، آسمون صاف صاف بودو آب دریا آروم با موج هایی که انگار داشتن با آدم حرف میزدن، من بودم و خداو دریا ...هیچ آدمی اون دورو بر نبود سکوت مطلق،تنها صدایی که می یومد صدای موج دریا بود، چه طوری بگم خیلی کیف کردم خیلی...

اما چه چیزهایی که اونجا من نشنیدمو و ندیدم، آنفولانزای مرغی، مرگ، دعوا، شاخو شونه کشی، آلودگی در شهر ، اسکلت و...از بعضی چیزها براتون عکس گرفتم .

خیلی زود با ده ،دوازدتایی از دوستان حامد رفیق شدم، شبها همه دور هم جمع می شدیمو صحبت می کردیم،جک می گفتیم شعر می خوندیم و...اما اونا بیشتر ازدانشگاه می گفتن، خیلی از دست مسئولین دانشگاه شون،از استادان و به طور کلی از نظام آموزشی اونجا ناراضی بودن،می گفتن که استادهای اونجا دقیقا مثل معلمان دبیرستان هستند و با دانشجو مثل یک بچه رفتار می کنن و به دانشجوهیچ بهایی نمی دهند،بار علمی اساتید بسیار پایینه در حدی که مطالب را به صورت غلط درس می دهند و وقتی دانشجو متوجه می شود که استاد اشتباه کرده حق این را ندارد که به او چیزی بگوید وگرنه ممکنه که از کلاس اخراج بشه یا اینکه بگن به استاد بی احترامی کرده و باید کمیته انضباطی تشکیل بشه ....وای نمی دونید چه چیزهایی که نمی گفتن؟ حامد می گفت که ما توی سالن امتحانات دانشگاهمون دوربین مدار بسته داریم .یکی از دخترهایی که تازه به دانشگاه ما اومده بود از وجود دوربین ها بی اطلاع بود و بعد از پایان امتحان اول وقتی شنید که دوربین ازش هنگامی که داشته تقلب می کرده فیلم گرفته حالش بد شد. مسئولین دانشگاه گفتن: بابا خودشو لوس کرده که ما تقلب رو بی خیال بشیم ،همین بی اعتنایی باعث شد دختر معصوم و بی گناه به خاطر فشار عصبی سکته کنه و بمیره ...واقعا چه کسانی بر این دانشگاه های غیر انتفاعی نظارت دارن ؟به چه حقی با بچه های مردم این طوری برخورد می کنن؟ واقعا صد رحمت به دانشکده خبر خودمون.

روز دوم من برای بچه ها ماهی درست کردم عجب ماهیی، تا به حال ماهی پاک نکرده بودم چشمتون روز بد نبینه یک ساعت فقط داشتم با ماهیه کلنجار می رفتم که چه طوری از وسط جداش کنم خلاصه ماهی رو پاک کردمو،سرخش کردمو، خوردیمو رفتیم کنار ساحل با برو بچ والیبال بازی کنیم عجب بازیی شده بود محمد(رفیق من وحامدو...) داشت دنبال توپ می دوید تا توپ به داخل آب نیفته و خیس نشه ، توپو نجات داد اما خودش با کله رفت تو دریا،فقط نیم ساعت داشتیم می خندیدیم ..

آقا جان بسه دیگه زیادی حرف زدم سرتون رو درد آووردم.

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 16:3 توسط بماند| |
 

این هم میزناهار جمعی از دوستان که در فن برخوردهای دیپلماسی و دموکراسی و انواع اخبار کذب و صحیح برای خود یلی هستند.

خودتون قضاوت کنید آخه یک دانشجوی متشخص باید این وضع ناهار خوردنش باشه این هم شد وضعیت، روش دیپلماسی رو هم پشت سر گذاشته . باید خیلی زحمت کشید تا به چنین درجه ای رسید حالا اگه دوستان مایل بودن من می تونم از عزیزانی که دراین سبک و ابداع اون سر رشته ای دارن خواهش کنم یک سری کلاس های فوق العاده بزارن تا شما هم بتوانید از خلاقیت خودتون به نحو احسنت استفاده کنید و اون رو در کارهای بیهوده مصرف نکنید.

 

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 22:49 توسط بماند| |